از حالا به بعد…

کم‌کم دسترسی‌ ایران به اینترنت به صورت دست و پا شکسته داره برمی‌گرده؛ گرچه مردم امروز ایران دیگه مردم یک‌ ماه پیش نخواهند شد؛ چرا که دردهایی بر خاطره‌ی جمعی ما نقش بسته که از یادها نخواهد رفت، و شاید نسل‌های بعدی هم در قالب داستان و روایت ازش آگاه بشن و حیرت‌زده.

گسست عمیقی که طی کمتر از یک‌ماه به تار و پود جامعه افتاد، بذر تازه‌شکفته‌ای نبود ولی این خصوصیتِ چنین تحولاتی است که باعث آشکار شدن زخم‌های کهنه می‌شه. طی فقط چند هفته شاهد جدل‌های پرشمار، کدورت‌ها، mute یا unfollow کردن‌های زیادی بودیم، که در برابر جای خالی عزیزان از دست رفته باز هم ناچیز بود.

سوال امروز اینه، که چه باید کرد؟ در دورانی که شرکت‌ها یکی بعد از دیگری به دلیل دشواری‌ها و تنگنای اقتصادی تعدیل نیرو یا ورشکستگی رو تجربه می‌کنن. کسب‌وکارهای خونگی تعطیل می‌شن. اینترنت بیش از ۲۰ روز به طول کامل قطع می‌شه و جامعه‌ای افسرده، انواع تحقیرها رو تجربه می کنه؛ و عده‌ای هر کسی رو که بخواد به روال معمولی زندگی که طبیعتا عادی و ساده هم نیست، برگرده، شدیدا تقبیح می‌کنن و بابت عدم تمرکز بر سوگ، یا مبارزه یا نبرد سرزنش یا حتی تحقیر می‌کنن.

پیشنهاد و تصمیم شخصی من که طبیعتا قابل تعمیم به همه نیست و فقط می‌تونه روایت شخصی باشه؛ اینه که هر سمت و سوی سیاسی یا اجتماعی و فکری که داشته باشیم؛ در نهایت فعلا محکومیم به زندگی. و تمام اتفاقات تلخ و شیرین زندگی، تمام خوشی‌ها و مصیبت‌ها؛ فقط «گذرگاه» هستن، و اگر تبدیل به «ایستگاه» بشن، قاعده زندگی از دست در میره. لذا خوبه تا گذر کنیم، و گذر کردن به معنی فراموش کردن یا نادیده گرفتن نیست، بلکه با متناسب با شرایط، لحاظ کردن داشته‌ها و آینده‌ای که می‌خواهیم بسازیم؛ تصمیمات و استراتژی جدید اتخاذ کنیم، و از این مقطع زمانی می‌گذریم. حتی بعد از سخت‌ترین زمستان‌ها هم بهار میاد و طبیعت زنده می‌شه؛ حتی بعد از فجیع‌ترین کشتارها، کودکانی هستند که بزرگ‌ترین دغدغه‌شون اینه که «خرگوشه هویج بیشتر دوست داره یا سیب!» و این دغدغه، حداقل برای من اینقدر مهمه که بابتش حتی در قحطی امید و چشم‌انداز باید تلاش کرد؛ و همین دغدغه «خرگوشه» شاید تنها چیزیه که در دنیا باید براش جنگید.

مشخصا این رو می‌نویسم؛ تا بگم با تمام مشغله‌ها باید یاد گرفتن رو دنبال کرد، یاد دادن رو دنبال کرد، ساختن رو جدی گرفت و تلاش کردن رو رها نکرد. ولی همون‌طور که مرور کردیم، گذر کردن به معنی فراموش کردن یا نادیده گرفتن نیست، بلکه گذرکردنی خوبه که از مسیر و گذرگاهمون توشه‌ای جمع کرده باشیم. این توشه برای عده‌ای خشم و کینه و نفرته؛ برای عده‌ای توجیه و روایت‌سازی، ولی برای کسی که توانایی مدیریت هیجان و احساساتش رو داره و آینده رو در صحبت و رویکردش لحاظ می‌کنه؛ درس گرفتن و استراتژی روزآمدی که متناسب با حال و آینده باشه، جهت‌گیری‌اش رو می‌سازه. ما امروز می‌دونیم که حکومت مستقر در ایران شاید هر لحظه به احمقانه‌ترین شکل، اینترنت ۹۰ میلیون نفر رو قطع کنه و برای اتصال از طریق استارلینک مجازات وضع کنه و در عین حال اولویتی در تامین معاش و سلامت و اقتصاد و حتی حفظ جان افراد نداشته باشه. از طرفی سایه تهدید خارجی روزهاست که در نوسانه. حالا چه باید کرد؟ پاسخی که به ذهن من می‌رسه (با لحاظ کردن درصدی خطا به دلیل دور بودن از مکان و شرایط) اینه که مثل کوهنوردی که در دامنه‌ی کوه یقین داره هر لحظه امکان ریزش بهمن وجود داره، باید به دنبال سرپناه امنی بود که در شرایط بهمن قریب‌الوقوع، برای مدت معقولی بشه بهش پناه برد.

این کوهنورد می‌تونه منفرد باشه، یا لیدر یک تیم از کوهنوردان (مدیر یک کسب‌وکار). و این سرپناه، از دید منفرد، یعنی شرکتی که بنیه‌ی عبور از این بهمن رو داره، یعنی پروژه‌ای که بدون اینترنت و در شرایط بحرانی اقتصاد و تلاطم‌های اجتماعی بتونه دوام بیاره، یعنی میزانی از تخصص و مهارت و دانش که در شرایط تعدیل نیروی گسترده باز هم خواهان داشته باشه؛ یعنی انعطاف در پذیرش و انجام وظایف مختلف در این شرایط دشوار و…

برای مدیریت کسب‌وکارها هم همین صدق می‌کنه، اگر بنیه‌ی کسب‌وکار اینقدری نیست که در بدترین سناریو برای ۶ ماه بتونن دستمزد کارکنان رو پرداخت کرد، یعنی زودتر اعلام کردن و فرصت دادن به افراد برای پیدا کردن کار جدید؛ یعنی تنظیم واقع‌بینانه استراتژی شرکت با شرایط و داشته‌ها.

یادمون نره، خدا و خرما و خربزه و خیار و خر و خیارشور و ۷ تا چیز دیگه که با خ شروع بشه رو نمی‌شه هم‌زمان خواست و به دست آورد. واقعیت اینه که نمی‌شه هم‌زمان با مقدار تخصص و مهارتی که رقابتی نیست و امکان عبور دادن از بحران و شرایط تعدیل گسترده نیرو رو داشته باشه دوام آورد و انتظار بهبود داشت.

آش با جاش!
یادمون نره، چه شرایط سیاسی و حاکمیتی ایران تغییر کنه، چه نکنه، چه تغییرات سطحی باشه چه بنیادین؛ در هر حالت آینده‌ گره خورده به اکنون و گذشته. یعنی انتظار اینکه فردای هر اتفاقی که مطلوب هر کسی است، میانگین نمرات دانش‌آموزان ایرانی همون عدد فاجعه‌بار ۸ تا ۱۰ است. جنگل‌های نابود شده یا آب‌های زیرزمینی یا آسیب‌های زیست‌محیطی باقی هستند. فرهنگ عمومی که از آسیب‌ زدن به صندلی اتوبوس تا نزاع خیابانی یا نرخ بزهکاری یا… پابرجا هستن. ما توی یک بازی کامپیوتری نیستیم که هر چقدر این دست رو بد بازی کنیم، با باختن و شروع مجدد خشاب تیرها و جون‌هامون پُر بشه. پس در نتیجه؛ فارغ از هر تحول سیاسی و اجتماعی، دغدغه اصلی باید بهبود فردایی باشه که به عملکرد امروز و دیروز ما گره خورده…

لذا من بر خودم می‌دونم که اگر با هر نیتی، طی یک سال و نیم گذشته؛ به صورت متداوم مطالبی در حوزه نرم‌افزار نوشتم؛ باز هم بنویسم، توجهی هم نخواهم داشت به اینکه ده‌ها یا صدها سرزنش‌گر بگن الان که وقتش نیست، مخاطب حتی اگر ۱ نفر باشه، من به هدفی که براش فعلا این کار رو می‌کنم رسیده‌ام. و اگر بلد بودم که به جای مخاطب بزرگسال، برای کودکان بنویسم؛ حتما تلاش دوچندان می‌کردم…

دیدگاهتان را بنویسید